تبليغاتX
روزهای من

روزهای من

نمیدونی چقدر سخته تو پشت نبض دیواری . نمیدونم تو این روزها چه احساسی به من داری؟!...

ادرس وبم عوض شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هر کی خواست بگه براش بفرستم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت   توسط خودم  | 

سلام به همگی

راستش این چند وقت خیلی بی حوصله بودم یعنی هنوزم هستم....نمیدونم تا حالا شده بین زمین و آسمون گیر کرده باشین و کسی نباشه که دستتونو بگیره که یا برین آسمون یا بیاین روی زمین!من الآن همونجوریم!!!!!!!

روز 21 تیر ماه روز خواستگاری من بودم .....دقیقا یک ماه بعد از رابطه کوتاه من و م و بعد از یک جلسه آشنایی خونواده ها ......چه روز خوبی بود دیگه فکر میکردم همه چی تموم شده ولی زهی خیال باطل.

خلاصه ما باید جواب بدیم و قرار بود بعد از مسافرتمون اینکاروبکنیم ولی بابای من هنوز کاری نکرده البته من کاملا درکش میکنم براش سخته که از دختر یکی یه دونه ش دل بکنه ولی به هر حال باید یه روزی اینکارو بکنه.

خیلی حال و روزم بد بود .اما دوست جونم به دادم رسید.

بازم  توی زمین و آسمونم ولی وقتی به این فکر میکنم که دوست جونم هوامو داره و توی سختی ها تنهام نمیزاه از آشفتگی دور میشم!

مرسی دوست جونم که همیشه کنارمی و تنهام نمیزاری.دوست دارم.

خدا جونم میدونم چند وقت بود که فراموشت کرده بودم یه وقت فکر نکنی یادم رفته بودا نه!خودت میدونی چقدر درگیر بودم ...خیلی به کمکت نیاز دارم میدونم اگه تا الآن پیش رفته فقط خواست تو بوده بس بقیه اش هم میسپرم دست خودت!مراقبمون باش.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت   توسط خودم  | 

نمیدونم چرا یه مدته حال و هوای زندیگم بارونی شده.......دلم میخواد از این بلاتکلیفی در بیام...از اینکه هیچکسی درکم نمیکنه دارم دیوونه میشم....خدایا کمکم کن ..

امروز آخرین روز ماه رجبه...خیلی ها این روز روزه میگیرن ...منم وقتی از خواب پاشدم یه حس خاصی داشتم و تصمیم گرفتم که روزه بگیرم ...برام دعا کنین این روزا خیلی به دعاهاتون نیاز دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت   توسط خودم  | 

 

شاید روزی خیال میکردم که قشنگترین لحظه هایم را به روزگار میفروشم...

شاید روزی خیال میکردم که آسمان آبیه  آبی است ....

شاید روزی خیال میکردم افق زندگیم نورانیست.........

شاید روزی خیال میکردم که خنده ها همیشه جاری اند......

شاید روزی خیال میکردم که حرفها نمیتوانند گزنده و تلخ باشند.....

شاید روزی خیال میکردم که دلم شکسته نمیشود....

شاید ....

آری حیف که فقط خیال میکردم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/30ساعت   توسط خودم  | 

خدیا .....

من خیلی غصه دارم

هیچ مونسی ندارم

تو آسمون ستاه اس

حتی اونم ندارم

تا کی باید به دل بگم بساز بساز، بسوز بسوز

تا کی باید به دل بگم که چشماتو به در بدوز

تا کی باید گریه کنم از دست کار روزگار

تا کی باید بباره چشمام مثل ابر بهار

کی میگی تنهایی سخت نیست به خدا تنهایی سخته

الهی بی کس نشی به خدا بی کسی سخته

اینم از بخت بد ماست راضیم هرچی خدا خداست

ای خدایا برس به دادم ای خدا تنهایی سخته

 

.....دلم خیلی گرفته .....خدیا تنهام نذار خیلی بهت احتیاج دارم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت   توسط خودم  | 

خونه عشق

 

سلام

امرو ز بالاخره این امتحانات کذایی تموم شد یکی از اون دوتا درسی که میترسم بیفتم رو قبول شدم ...اون یکی هنوز نیومده دعا کنین اونم بیاد.

امروز با دوست جونم رفتیم خونه عشقمون رو دیدم وایییییییییی درسته کوشولوئه ولی خیلی نانازه من که عاشقش شدم.امیدورام این هفته همه چی مشخص بشه و ما هم بریم سر خونه زندگیمون.

همسرعزیزم میخوام ازت تشکر کنم ...بخاطر همه چی .....

 روشن کن نوشت:

اون عکس خونمون نیستا...آره همون که اون بالاست...ولی با مزه است ها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/18ساعت   توسط خودم  | 

تولد بهترین موجود زمینی...همسرمن

 

 

این یه پست خصوصیه خصوصیه

مال خود خودته عزیز دلم...

خدا توی چنین روزی یه فرشته رو روی زمین آورد که مال من بشه .......

عزیزم تولدت مبارک

نمیدونم خدا چی توی من دید که تو رو به این خوبی به من هدیه داد....خدایا شکرت!

اینو بدون که همیشه در کنارت میمونم و دوستت خواهم داشت.میدونم من خیلی اذیتت میکنم و لوسم ولی در عوض عاششششششششششششششششقتم و ممنوم که همیشه کنارمی و تنهام نمیذاری.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت   توسط خودم  | 

روز پدر

 

دیروز هر چی خواستم اپ کنم این بلاگفا باز نمیشد.

میخواستم روز پدرو  اول به بابا جون خودم بعد به بابایی م تبریک بگم.

الآن هر چی این مهندسی سیستم میخونم تو سرم نمیرفت گفتم بیام یه سری بزنم .این دوتا امتحانم بدیم دیگه خسته شدم.

 

خدایا کمکم کن .

مرد من روزت مبارک.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت   توسط خودم  | 

با تو آرومم

 

 

یه دفعه دلم خواست بنویسم .

نمیدونم چرا؟

راستش همش دارم به اون فکر میکنم و اینکه.....چی شد که به اینجا رسیدیم!

روز اولی که دیدمش اصلا فکر این روزهارو نمیکردم .....

وقتی پیششم آرومم ....احساس امنیت میکنم....وقتی باهاش حرف میزنم فکر و ذهنم آروم آرومه ...اصلا خود خود آرامشه ...با همه شیطنتهاش اما باهاش و در کنارش احساس آرامش میکنم ...

نمیدونم ولی حس میکنم خیلی دوستش دارم و دلم میخواد همینجوری خوب برام بمونه...نمیخوام شاهد تغییرش باشم .....

امدورام همینجوری بمونی توی این هفته یه جورهایی قضیه ما ۱۰۰٪ مشخص میشه دیگه اینجوری شاید نیازی به پنهان کاری نباشه ....برامون دعا کنین!

واییییییییییی.......دوتا درسمو میفتم .....به قول یکی میگفت بسوزه پدر عاشقی ....!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت   توسط خودم  | 

....

 

مهربانم

با تو عهدی ميبندم نا گسستنی

فراموش نشدنی

و ماندگار

قلبم را به تو هدیه میدهم

به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم

به تو که روحت را

سرشتت را

عصاره ی وجودت را ميپرستم

و به آن عميقاً عـشق ميـورزم

ای عزیز ِ ستودنی

مهربان ِماندنی

نازنین ِ خواستنی

بدان و آگاه باش که من

تو را
هيچگاه

هيچ کجا

هيچ لحظه ای

تنها نخواهم گذاشت

و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد

مطمئن باش

تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد ...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت   توسط خودم  |